منوی اصلی
مطالب پیشین
تدبر در قرآن
آیه قرآن
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدیدز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

روز 93/1/31 تولد حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و تولد امام خمینی رحمه الله در شبستان امام خمینی واقع در حرم مطهر کریمه اهل بیت حضرت معصومه سلام الله علیها با طلبه ای از جنس نور پیمان آسمانی بستیم..تنها افتخارم اینه که حافظ کل قران هستم...و این شانس نصیبم شد که از سلاله ی حضرت فاطمه سلام الله علیها باشم..و از اون مهم تر این که صاحب بهترین هدیه ی بهشتی (همسرم) شدم...که امیدوارم خیلی خوب حق این هدیه ی گرانبهارو به ادا برسونم....
از دوستانی هم که وقتشونو صرف خوندن مطالب من حقیر میکنند بسیار بسیار سپاسگزارم...
بدون نظر هم اون ضبدر قرمزه رو فشار ندید..
ممنون
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
دانشنامه سوره ها
سوره قرآن
کاربردی

کد پخش سخنرانی حاج علیرضا پناهیان در مورد امام زمان همراه با موسیقی بوی پیراهن یوسف برای وبلاگ و سایت ها



قرار بود برای عقد بریم حرم شاه عبرالعظیم حسنی یا محضر...قرار بود یکی از علمای تهران که از سادات هم بود(حاج اقا مشکات) عقدمون رو بخونن که ایشون هم یا قم بودن یا تهران...روز عقد ما ایشون قرار بود صد در صد تهران باشن...برای همین خودمونو اماده کرده بودیم..من و مادرم دو هفته قبل عقد که هنوز اون موقع نمیدونستم حتی عاقدم کیه..رفتیم قم حرم حضرت معصومه..تا رسیدم حرم بغضم ترکید..کلی گریه کردم و اشک ربختم...از حضرت خواهش کردم..التماس کردم که مراسم عقد ما بیان..گفتم اگر شما نیایین پس کی بیاد ..ما که کسی رو جز شماها نداریم...روز قبل از عقد حاج اقا زنگ زد  به پدر اقامون و گفت ببخشید فردا من قم هستم برنامه تغیر کرد بیایید حرم حضرت معصومه تو شبستان امام خمینی رحمه الله منتظرم...تا اینو گفتن اشک تو چشمام جمع شد..گفتم وقتی میگن کریمه اهل بیت همینه...من از ایشون خواستم بیان مراسم عقد اما ایشونه مارو پیش خودشون بردن...
یا حق


روز بعد بله برون رفتیم خرید عقد...من و آقایی و مادرشون و خواهران محترمه شون و مادر بنده...پدرم و حاج آقا خونمون موندن...رفتیم امام زاده حسن..که تو خیابونش کلی پاساژ و مغازه داره...یه چادر سفید با گل های صورتی که انصافا قشنگ بود
..(البته سلیقه ی آقایی بود)...خریدیم...با یه مانتو و کفش و روسری...که شیری رنگ بود و طلایی..و البته یه حلقه برای من ...بنده خداهارو تو همه ی پاساژهای طلا فروشی گردوندم...دیگه همگی داشتیم ازپا میوفتادیم....بعد از کلی گشتن یه حلقه انتخاب کردم...البته آقایی محترم هم کم از بنده نگردوندن مارو برای انگشترشون...کل شاه عبدالظیم و قم رو گشتیم برای انگشتر ایشون..
که اخر سر هم از شاه عبدلعظیم دوتا انگشتر عقیق خریدیم...یکیش عقیق سرخ یمن بود که واقعا نگینش سرخ شفاف و خوش رنگ بود...که رکابش سیاه قلم کارشده بود و اسم یا علی روش بود...اون یکی هم عقیق کبود بود که تقریبا ابی خوش رنگ بود که نگینش بزرگ بود و روش صلوات رو خیلی قشنگ نوشته بودن...رفتیم ساعت فروشی...تقریبا ساعت ده شب بود...دیگه خیلی از مغازه ها بسته بودن...رفتیم جلوی یه مغازه...فروشنده اومد بیرون گفت..حالا بیاید داخل...کلی خواهش کرد ...رفتیم داخل مغازه...انقدر ساعت اوورد جلوی اقایی..اقایی هی میگفت نه
..قشنگ نیست..تاحالا به عمرم انقدر ساعت ندیده بودم...فروشنده خیلی خوش برخورد و صبور بود...بعد از کلی ساعت آقایی گفت این قشنگه...همگی گفتیم الحمدلله...بعد در گوش من یواش گفت حالا بریم جاهای دیگه رو هم ببینیم...میترسم پشیمون بشم...فروشنده گفت...یا امام زمان...شما چطوری زن انتخاب کردی؟؟؟؟؟....آقایی برگشت به من چشمک زد...و گفت...به سختی!!!!
 کلی باهاش صحبت کردم تا راضی شد ساعت رو بخره...فروشنده نزدیک دویصت هزارتومن تخفیف داد
...چون اخرین مشتری هاش بودیم و بعد  به اقایی گفت..چون دیدم تو صورتت یه نورانیتی هست و از خانواده ی سادات هم هستید انقدر تخفیف دادم...ساعت دوازده شب رسیدیم خونه...دیگه داشتم از پا میوفتادم ...زیارت امام زاده حسن هم رفته بودیم که خیلی خوش گذشت...وقتی رسیدیم خونه حاج اقا به شوخی بهم گفت ...بنده خدا پسرم!!!!...تا این وقت شب همه ی بازارو گردوندینش دیگه!!!....




بله برون جمعه شب بود...پنج شنبه ش کلی کارارو کردیم ..خرید میوه و شیرینی و دفتر بله برون و...چون فرداش کلی مهمون داشتیم...خاله ها.عمو..دایی ها...ساعت حدود هفت هشت بود عموم اینا رسیدن خونمون..سریع اماده شدم...شال سبز کمرنگ...مانتو سبز پر رنگ..با یه انگشتر خرم که نگینش سبز خیلی خوش رنگ بود...با یه چادر سفیدبا زمینه گل های سبز خیلی خوش رنگ که خیلی قشنگ بود..عموم اینا یه کم نشستن ..ولی حاج اقا اینا هنوز نیومده بودن..در این بین یک ساعت قبل از اینکه اونا بیان مامانم اینا بهم گفتن میشه یک لحظه بیای اینجا...رفتم کنارشون..گفتن بالاخره چندتا سکه میخوای بگی؟؟گفتم مگه این پرسیدن داره 14 تا دیگه...حضرت اقا عقد کسایی رو که مهریه شون بالاتر از 14 تا هست رو نمیخونن..هم اینکه خودم دوست دارم مهریه م سبک باشه...عموم گفت چی؟؟؟؟حالت خوبه؟؟؟...مامانم گفت خیلی خیلی کمه حداقلش بگو 114 تا..گرچه اونم کمه..گفتم اگر نظر من رو میخواین بالای 14 تا راضی نیستم..عموم برگشت به شوخی گفت که همین زن عموت مهریه ش 500 تا سکه ست تا الان اگر 14 تا بود چند بار طلاقش داده بودم..الان میبینم مهریه ش زیاده نمیتونم بدم فکر طلاق و از سرم بیرون کردم!!!!..مادر بزرگم گفت چرا میخوای خودتو بدبخت کنی؟؟زن های بیوه هم 14 تا سکه نمی گن...یعنی تو از بیوه ها هم کمتری؟؟...خیلی بهم برخورد... با کمال احترام گفتم اگر از نظر شما مهریه سبک نشانه ی بی ارزشی هست ..بسیار خب...تو همون ذهنیت خودتون بمونید...اما من برای شما نمی خوام زندگی کنم..رهبر من این رو به من توصیه کرده..کلی هم روایات داریم در این مورد..اگر من نخوام اونارو الگو قرار بدم پس کی باید بده..اگه شما جلوی من رو بخواید بگیرید..اون دنیا خودتون مسئولید..جواب حضرت رسول رو باید خودتون بدید..عموم گفت..اصلا جواب حضرت رسول با من!!شما فقط بگو 114 تا و خلاص...من نشسته بودم...همه دور و برم بودن..همه هم با هم داشتن باهام صحبت میکردن..کلی صدا تو گوشم پیچید..دیگه کلافه شده بودم...به هیچ صراطی مستقیم نبودن...اصلا هم کوتاه نمیومدن...عموم گفت ما این همه راه رو تا اینجا بخاطر تو اومدم..روی منو زمین ننداز...مادرم گفت بخاطر منم کوتاه بیا...دیدم خیلی دارن اصرار میکنن ..سکوت کردم..همه گفتن پس راضی شدی دیگه...مبارکه ان شاالله!!!گفتم با بی میلی تمام راضی شدم...کلی نشستیم تا بیان پدرم زنگ زدن...گفتن 5 دقیقه دیگه خونتونیم..کلی هم عذرخواهی کردن بخاطر دیر کردنشون..ما که با هم صیغه ی محرمیت خونده بودیم و راحت تر شده بودیم با هم...اما باز وقتی دوباره میخواستم ببینمش قلبم تندتند میزد...ساعت حدود ده و ربع بود که رسیدن خونمون با یه گل و شیرینی و یه کله قند خوشگل تزیین شده...ما با هم محرم بودیم اما حتی بهم دستم ندادیم...من حتی نمیتونستم نگاش کنم...به شدت دستپاچه شده بودم ...تا رسیدن سفره ی شام رو انداختیم..مثل همیشه مردا یه طرف پذیرایی و زن ها هم طرف دیگه...من برای اولین بار خواهرهای اقامونو میدیدم..چون روز خواستگاری نیومده بودن..با زن عموم سفره رو انداختیم خیلی هول شده بودم...از طرفی مادر و خواهر های اقامون همش منو نگاه میکردن...ازطرفی هم خیلی نزدیک اقامون بودم...داشتیم سفره ی اقایون رو میچیدیم انقدر هول بودم که بشقاب هارا جابه جا گذاشتم..اقامونم زیر زیرکی داشت میخندید!!!!...زن عموم گفت بشقاب هارو جابه جا گذاشتی...داری چیکار میکنی؟حالت خوبه عزیزم؟...رفتم اتاق خواب یه نفس عمیق کشیدم  دوباره برگشتم پذیرایی...خلاصه سفره رو بازحمت چیدم ..مادرم چند نوع غذا درست کرده بود...اولش حاج اقا به اقامون اشاره کرد که دعای سفره رو با لحن عربی بخونه اقامون شروع به خوندن کرد ..لحن عربیش خیلی خوب بود...شروع کردیم به غذا خوردن ...من اصلا نمیتونستم غذا بخورم...یه لحظه با هم چشم تو چشم شدیم...و یه لبخندی زد که هنوزم با تمام جزئیاتش یادم هست....کم کم سفره رو جمع کردیم ..مهمونامون داشتن میومدن یواش یواش..اقایون رفتن طبقه پایین خونه ی خالم اینا و خانوم ها هم خونه ی خودمون بودن
یه ذره نشستیم که داییم اومد بالا و منو صدا کرد تو راه پله..گفت شما چقدر سکه با هم توافق کرده بودید؟گفتم اولش 14 تا وولی الان مامانم اینا میگن 114 تا...آقامون به شدت ولایی هست...و عاشق رهبری...تو مردا کلی توضیح داده بود که پسرای رهبری هم مهریه ی عروساشون 14 تا بوده و...کلی منبر رفته بود..پدرم و عموم هم که کلی منو نصیحت کرده بودن نشسته بودن به حرف های اقامون و پدر گرامی شون گوش داده بودن و هیچی نتونستن بگن!!به قول مادرم که میگن((هیچ کس حریف اخوندا نمیشه))..اخر سر هم حریفشون نشده بودن..داییم گفت اینطوری نمیشه..خودت بیا پایین ..اومدم جلوی در..اقامونم اومد جلوی در..به مامانم گفتم اینجا تو راه پله نمیتونم صحبت کنم..گفتن پس برید اتاق..رفتیم اتاق...اقامون گفت...شما هرچقدر سکه بگی من قبول میکنم..اصلا بگو هزارتا...بحث سر رهبری هست..ایشون توصیه کردن...گفتم شما یقین دارید که رهبری توصیه کرده؟..گفت صد در صد..گفتم پس دیگه حرفی نمی مونه..وقتی رهبر گفته..دیگه همه چی تمومه..یه جوری نگام کرد که تا عمق قلبم نفوذ کرد...یه نگاهی که می خواست باهاش نهایت رضایت و سپاسگزاری رو به من برسونه..اومدم بالا که دفتر بله برونی که (عکسشم اون بالاست)رو ببرم..مهریه و شیربهارو نوشتن..اقایون همگی اومدن خونه ی ما برای قندشکستن..من نشستم روی مبل..اقامون هم روی مبل بغل دستیم نشست..همه مهمونا هم دورتا دور خونه نشستن..خونمون پر شده بود...چند تا صلوات فرستادیم شوهر خالم یه سینی گنده اوورد و قند رو توش شکست..ددوبیاره با صدای بلند صلوات فرستادن و دست زدن..داییم سریع کله ی قند رو برداشت..مادرم بهش پول داد..خیلی فضا گرم و صمیمی بود..همه دور هم جمع بودن ..چون دو روز مونده بود به میلاد حضرت زهرا..حاج اقا یکم سخنرانی کردن و بعد یه مولودی خیلی قشنگ خوندنووصداشون عالی بود...خیلی فضا معنوی شده بود..درکل خیلی بله برون قشنگی بود...عالی عالی عالی...هم ساده..هم با معنویت و هم بدون گناه..
یا علی



آقامون تو این چند روز خیلی منو شیفته ی خودش کرده بود ..روزشماری میکردم که جمعه بله برون برسه تا ببینمش دوباره ..خلاصه از شوق و هیجان زیاد یه دفترچه برداشتم ((روزشمارعقد)) درست کردم... هر روز که می گذشت یه تیک می زدم و خدارو شکر میکردم که دارم به اون روز نزدیک تر میشم...حتی چندساعت به عقد مونده رو هم تو دفترچه نوشته بودم که تیک بزنم...اون دوهفته برای من رویایی ترین هفته های زندگیم بود...اون موقع فهمیدم نه!!!...مثل اینکه واقعا عاشقم..





از اون جایی که دو هفته مونده بود به روز عقدم
خب من و اقامون فقط یکبار همدیگرو دیده بودیم اونم فقط بیست دقیقه با هم حرف زده بودیم ..برای شناخت کافی نبود..از اونجایی که یه شهر دیگه بودن ما هم تهران بودیم اصلا نمیتونستیم همدیگرو ببینیم یا با هم دوباره حرف بزنیم ...یه روز حاج اقا زنگ زدن خونمون
و به پدرم گفتن اگر اشکالی نداره اجازه بدید پشت تلفن یه صیغه ی محرمیت بخونیم تا این دوتا جوون حداقل از طریق وسایل ارتباطی با هم ارتباط داشته باشن

تا هم اشکال شرعی نداشته باشه هم که با هم اشنا بشن...پدرم گفتن مشورت میکنیم زنگ میزنیم..مادرم اصلا با صیغه موافق نبود
..کلا نسبت به صیغه ذهنیت خیلی بدی داشت..اولش گفت نه..بهشون بگید نه..بعد یه کمی فکر کرد ..دوباره گفت خب اشکالی نداره ..وضو گرفتم و دو رکعت نماز خوندم و حاج اقا پشت تلفن صیغه رو جاری کردن ..نمی دونم...خیلی حال خوبی اون لحظه بهم دست داد..سریع دعا میکردم..قران میخوندم...چون میگن صیغه محرمیت خیلی خیلی ثواب داره...تا اینکه اولین تبریک رو حاج اقا بهم فرستادن((دختر گلم به  خانواده ما خوش اومدید امیدوارم وجود سادات در خانواده ما برکتی باشد)) و دومین تبریک رو خواهر اقامون فرستادن و سومی رو آقااااااامووون....چنان اس ام اسی فرستاد که داشتم از هیجان سنکوب میکردم!!!...حالا بماند....

آخ آخ...زمانی که فامیل ها فهمیدن یه همچین خواستگاری بوده برای من...خدا اون روز و نیاره..
هجوم تماس ها بود که به خونه ی ما میزدن!!!
_وای (..)خانوم شما دیگه چرا؟شما که روشنفکر بودی؟؟؟؟؟
_بچه تونو میخواید جوجه کش کنید؟؟؟؟؟مگه چند سالشه؟چه جلافتا...
_اصلا چرا خونه راهشون دادید؟؟؟اونم با طلبه؟؟حتما لباس روحانیتم میخواد بپوشه؟؟؟وااااااای...
_مامان بزرگم با لهجه ی ترکی میگفت ویله بابا(ول کن بابا)گفتم تازه خودمم میخوام طلبه بشم!!دیگه بدتر شد آمپرش رفت بالا(دیرم ویییییییییله)
(حالا اینا خوباش بودن) ولی من دیگه انتخاب خودمو کرده بودم...دیگه برام هیچی مهم نبود...جز رسیدن به اون)
یا حق
نظر یادتون نره..



یادم میاد زمانی که مادر آقامون زنگ زدن به مادر بنده وقرار خواستگاری رو برای هفته بعدش یعنی جمعه گذاشتن یه دلهره ی عجیبی گرفتم...
آخه من و ازدواج؟؟؟

اونم انقدر زود؟؟؟
محال بود..الانم که الانه باورم نمیشه انقدر زود جواب بله رو گفتم...منی که هروقت حرف ازازدواج میومد سریع عصبانی میشدم
و میگفتم چه خبره؟؟؟ازدواج برای 25 سال به بالاست اصلا حرفشو نزنید...اونوقت یهو قبول کردم که بیان خواستگاری ...اونم یه طلبه که بیشتر از 20 سال سن نداشت...واقعا نمیدونم چه جوری شد که قبول کردم بیان خواستگاری...تا قبلش که خیلی ها به مامانم میگفتن برای دخترتون بیایم خواستگاری؟مامانم به من نگفته همه رو رد میکرد چون میدونست که اصلا از ازدواج زود خوشم نمیاد ...
یه روز قبل از خواستگاری انقدر استرس داشتم که خدا میدونه...چون تا به حال خواستگاری رسمی تو خونمون برگزار نشده بود
و من با پسری در این مورد صحبت نکرده بودم...
چون خونشون یه شهر دیگه بود و ما تهران 4 ساعت طول میکشید تا بیان...از ساعت 9 صبح منتظر بودیم ..هی صبر کردیم..هی نیومدن..تا بالاخره شد ساعت سه و نیم که مادرشون زنگ زدن و گفتن نیم ساعت دیگه میرسیم...همینطوری نشسته بودیم که زنگ زدن..یهو تپش قلب گرفتم ..نمیدونستم باید چیکار کنم..
خودمو تو ایینه نگاه کردم ببینم چطوری شدم...یه خانواده ی دیگه رو که دوست حاج اقا (پدر اقامون)بودن هم اوورده بودن با دوتا پسر بچه ی شیطون
!!!خونه ی ما طبقه ی چهارم هست البته بدون اسانسور!!!اولین نفری که اومد بالا یکی از اون پسربچه ها بود..دیدیم همینجوری داره عرق میریزه...تو راه رو صدا میومد ..
_وای..وای نفسم برید..اینا چقدر پله دارن..

سعی کردم جلوی خنده ام رو بگیرم..خلاصه بعدش حاج آقا تشریف آووردن من جلوی در بودم اول یه نیگا به من کردن و بعد رفتن نشستن و دیگه هیچ نگاهی نکردن...بعد از ایشون آقازاده شون که آقامون هستن تشریف آووردن..منم که تا حالا ندیده بودمشون..همین که وارد شدن یه احساس خاصی بهم دست داد داد...یه پسر با چشمای سبز و ریش های تقریبا بور و قد بلند و هیکلی!!!با یه پیرهن آبی یقه آخوندی و یه شلوار طوسی...به علاوه ی یه انگشتر عقیق(خیلی قشنگ)همینجوری سرشون پایین بود...اصلا نگاه نکردن..شیرینی رو دادن به مادرم و رفتن نشستن کنار پدرشون..آقایون اون سمت خونه بودن و خانوم ها هم اون سمت دیگه...منم رفتم نشستم هم راستای ایشون البته یه مبل بینمون فاصله بود...زمین نشستم..و مادر ایشون و خانوم دوست حاج اقا روبه روی من...واای خیلی استرس داشتم انگار رنگم پریده بود...مادر اقامونو اون خانومه همش منو نیگا میکردن و یه چیزایی بهم میگفتن...پدر و مادرم مشغول پذیرایی شدن یه سکوت خیلی بدی حاکم بود..خب همه برای اولین بار همدیگه رو دیده بودن...خلاصه حاج اقا شروع کرد به صحبت کردن مادر آقامون به من اشاره کردن و فرمودن که بیاین پیش ما بشینید...گفتم چشم...رفتم کنارشون نشستم میتونستم اقامونو خیلی راحت ببینم ...چون تقریبا روبه روش بودم البته یکم اونورتر...اما ندیدم..از اون جایی که یکم مغرور هستم با خودم گفتم..وقتی اون منو نمیبینه من چرا ببینمش؟؟ها؟؟سرمو انداختم پایین...مادرشون شروع کردن به حرف زدن..
خب دخترم متولد چه سالی هستی؟
_1375
_منم دوتا دختر دارم یکشون 75 یکیشون 77
_بله..موفق باشن ان شاالله
در این بین حاج اقا داشتن با پدرم راجع به آقازادشون صحبت میکردین
_این پسر ما 20 سالشون هست..تقریبا از 12 سالگی حوزه رفتن..2سال هم جهشی خوندن..ابتدایی هم خودم معلمشون بودم..خلاصه چند ماه دیگه سطح دو رو تموم میکنن و برای زندگی و سطح 3 قم میرن ان شاااله (حاج اقا هم خودشون حوزوی بودند و معمم..)
کمی صحبت کردند و بعد فرمودند به پدرم..آقا سید ..اگر اجازه بدید پسرم با دخترتون چند کلمه صحبت کنن...پدرم گفتن اشکالی نداره بفرمایید..
اتاق خواب وضعیت مناسبی نداشت برای همین باید میرفتیم طبقه ی دوم خونه ی مامان بزرگم اینا صحبت کنیم....اونا هم نبودند خونه..مادرم یواشکی به مادرشون گفتن اشکالی نداره که برن طبقه ی دوم حرف بزنن؟مادرشون گفتن مشکلی نیست..
خلاصه مادرم کلید رو دادن به پدرم و گفتن راهنماییشون کنید..اومدیم طبقه ی دوم ..دستپاچه شده بودم
..ماشاالله پسربچه ها کل چهار طبقه رو زیر و رو کرده بودن..می خواستم در و ببندم که وسط صحبتمون یهو نیان تو..اما بخاطر موازین شرعی نبستم...رفتیم نشستیم..
سرش همینطوری پایین بود...چند دقیقه اولش سکوت کردیم..بعد ایشون شروع کردن به صحبت کردن..وااای..صداش داشت میلرزید
..سرشم همینطوری پایین..اصلا نگاه نمیکرد..منم بخاطر اون سرم پایین بود..سوال که میپرسید میخواستم جواب بدم سرش و میااورد بالا یه نیگا میکرد و که میدید من دارم نگاش میکنم سرشو  سریع میاوورد پایین دوباره..اولش خیلی استرس داشتم ولی وقتی شروع کرد به صحبت کردن...یه ارامش خاصی توی من ایجاد شد..دیگه تپش قلب نداشتم ولی اون هنوز معذب بود..خب چهره اش خیلی به دلم نشست...اصلا وقتی نگاه میکرد انگار قلبم میلرزید...عجیب نورانی بود..طوری ادم همش میخواست نگاش کنه ...یهو یادم افتاد....آخ آخ ما داریم تو چراغ خاموش با هم صحبت میکنیم...هی میگفتما من چرا خیلی واضح نمیبینمش!!!!!اون بنده خدا هم روش نمیشد بهم بگه..
تا بهش گفتم ببخشید چراغ رو روشن کنم؟با یه حالتی که انگار داره ازاد میشه گفت بله بله بله...
خیلی ریلکس رفتم چراغ و روشن کردم..
یکی از اون بچه شیطونا اومد تو...اقامونم که داشت راجع به حلال و حروم صحبت میکرد...داشت میگفت من اگر برم میوه فروشی میوه بخرم پولشو که حساب کردم یه دونه از اون میوه هارو برمیگردونم تا خدایی نکرده شبهه ای نباشه..پسرشیطونه هم همینطوری داشت بادقت گوش میکرد...که یهو گفت ااهاان فهمیدم...زشته دیگه من برم!!!!!!
اقامونم گفت زحمت میکشی
...بعد از اینکه رفت اقامونم گفت کافیه دیگه صحبت کردن ..ما هم بریم..صحبت کردنمو ن 20 دقیقه بیشتر نشد..
تا رسیدیم بالا مامانم یواشکی بهم گفت.......چه خبره؟؟؟؟؟؟چرا انقدر طول دادین
؟؟؟؟؟؟؟؟
مادرش اینا مثل اینکه معذب بودن کنار اقایون..مادرم گفت بفرمایید پایین..
رفتیم..همون بچه هه برگشت به مامانش گفت..مامان من فهمیدم اینا داشتن راجع به چی حرف میزدن ...همش راجع به میوه صحبت میکردن..واای خدا منو ببخشه که گوش دادم!!!!!!

کلی خندیدیم پایین..
الان که فکر میکنم میبینم اصلا شبیه مراسم خواستگاری نبودااا!!!!

پدرمم خیلی راحت راضی شده بود!!!!!!!!مثل اینکه از اقامون خیلی خوشش اومده بود..
یا حق
نظر یادتون نره..



چون یک فرد مذهبی بودم از طرفی هم درسم خوب بودو تو مدرسه ی خیلی خوب درس می خوندم تو سال دوم دبیرستان که بودم تا سال سوم بین حوزه و دانشگاه خیلی شک داشتم...از طرفی دلم میخواست برم دانشگاه چون رشته ام تجربی بود خیلی رشته های پزشکی و داروسازی رو دوست داشتم مدرسه مون هم خیلی اهمیت میداد و مدام بچه هارو تشویق میکرد تو این رشته ها برن و..از طرفی میدونستم که دانشگاه های علوم پزشکی مختلطه و چه فسادهایی توش هست و برای یک خانوم محجبه خیلی مناسب نیست در ضمن شغل هایی هم که در اینده می خواستم انتخاب کنم زمانش خیلی طولانی بود و خیلی هم با نامحرم در ارتباط بود...از طرفی به حوزه هم خیلی علاقه داشتمبه خاطر محیط پاکش..به خاطر سادگی و تهذیب نفسش...چون تو زندگی بدردم میخورد...خلاصه کلی مونده بودم توش که کدومو انتخاب کنم...
یه استخاره کردم....گفت دوتاشم خوبه..ولی اولی(حوزه)خیلی بهتره برای شما چون خیر دنیا و اخرت رو با هم داره..البته دانشگاه هم اگه توش موازین شرعی رعایت بشه خوبه...در گیرو دار تحقیق بین این دوتا بودم که چشمم خورد به یه صحبت از اقای پناهیان...که می گفتن خدمت به دین بسیار ارزشمند تر هست شما باید نیازهای جامعه رو ببینین..ببینین چی کم داریم..تو زمینه ی دین خیلی کم کار شده و دین به عالمان مجرب و..نیاز داره..خلاصه برای اتمام حجت رفتم پیش یه پزشک که اب پاکی رو ریخت رو دستم
...و گفتم به ایشون به نظر شما خوبه که من برم پزشکی ؟؟؟یهو دیدم گفت نه...نه..نری ها..خودتو بدبخت نکن..ما نسل فنا شده ایم..و این حرفا..گفت من که مردم انقدر سختی میکشم چه برسی به شما که یه خانومی..گفتم خب سختی میکشید عوضش خروار خروار پول به حسابتون میاد!!!!یه نگا کرد و سرش پایین انداخت و گفت و مگه همه چی پوله دخترم؟...گفتم خب نه...ولی شما با یه عمل جون خیلی از ادمارو نجات میدید و این یه خدمت بزرگه..گفت درسته اما خیلی از کارهای دیگه هست که میشه هزار برابر خدمت کرد...گفت تا صد سال دیگه هم ایران از لحاظ پزشکی و..کم نمیاره..بچسبین به چیزایی که تو جامعه کمه و کمرنگ شده..خلاصه برام اتمام حجت شد رفتم حوزه ثبت نام کردم ...هنوز جوابش نیومده..دعا کنین امام زمان دعوتم کنه..
یا حق
نظر یادتون نره ها..


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو